![]() |
![]() |
|
| هیچ...! |
|
فشار خونشان بالاست از بس که نمک خورده اند و برای ما شکسته نمکدانها را باقی گذاشته اند تا با زوایای تیز آن ، بر تن خود بخراشیم؛ دیوارنگاره های غار لاسکو را آخر این قوم تصادفی-آن هم از نوع چپی- نمی دانند که ما اگر فقط سیم بوکسول ها را از سپر عقب خود باز کنیم -در راه ماندن که سهل است- با کله ته دره اند؟ اینان که جای بوق را هم بلد نیستند همین پانزده هزار سال پیش بود که تصاویرشان بر دیوار غار لاسکو نقر شد این خود پسندان که به جای تصویر مسیح تصویر خود را بر دیوار کشیده اند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:50 توسط اوج... |
|
|
و این یک شروع هزار باره است که فرا می خواندمان برویم و بر این قوم ز سیل گریخته هزار بار دیگر بگرییم و از سیلی زمانه -بر صورتهای نحیفمان- هزار دور بچرخیم و برق از سه فازمان بپرد تا بلکه با تامل بیشتری بر این قوم هزار سال نگران...بنگریم
*** پا نوشت: دست نوشتش رو اول ) تا" بر صورتهای نحیفمان"( خوش خط اومدم ولی از اونجا به بعد دیگه نشد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:3 توسط اوج... |
|
|
آری
آدم برفی گریست و گریست و گریست
- تمام ِ خود را-
آری
او می گریست و به ما توصیه می شد
از سفر های غیر ضروری بپرهیزیم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:50 توسط اوج... |
|
|
و صبح...
با این که بیداریم و می دانیم صبح شده است... بر نمی خیزیم تا زمانی که اَلارم موبایلمان به صدا در نیامده باشد...
پل و خیابان و ماشین و قوطی کبریت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:7 توسط اوج... |
|
|
خدا! چه خوب شد که دل مرا گُنده آفریدی دیروز یاد پیرزنی افتادم که اسکناسِ پانصدی بود در دستش با دخترانِ جوانی که همراهش بودند... و راننده ی اتوبوس... و پسر جوانی که کنار من بود با تسبیحی در گردنش... و من؛ گرفته بودم از اتوبوس تا نیِِِِِِِفتم، میله های آهنش...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:12 توسط اوج... |
|
گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را میان مردمی که حدوداْ می خرند و حدوداْ می فروشند در بازار بورس چشمها و پیشانی ها... و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد. )حسین پناهی( |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:38 توسط اوج... |
|
|
گاهی وقتا آدما
زندگی رو زیر بارون میذارن گفتگوی دلشون رو توی ناودون میذارن ما همه یه کابوس بد می بینیم که از اون خوابای رنگی می چینیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:28 توسط اوج... |
|
|
بازم با همون کیفی که به کولش می انداخت و سری که بالا میگرفت و برگهای زرد و
آفتاب زده ی درختایی که خیابون رو سقف کرده بودن رو نگاه میکرد؛ از شیب پایین خیابون گذشت و اومد بالا ....بازم نفهمیدم لای برگ درختها دنبال چی میگرده، بازم دیدم که کتابهاشو دو دستی گرفته جلوی شکمش و کیف خالیش رو هم یه طرفی انداخته روی کولِش، بازم اومد و از جلوم رد شد و رفت..... بازم بهش سلام نکردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 20:6 توسط اوج... |
|
|
...
به خیالت با یه پرواز تو هم پرنده ای؟ نه تو همون خفّاشی؛ که یه جور موشه ولی فکر می کنه پرندَست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:19 توسط اوج... |
|
|
این چنین مقصد چه وقتی خواستن راه پر پیچ آمدن بی کاستن راه ما ره کوره ای خاموش بود راه ما اطراف میدون شوش بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:34 توسط اوج... |
|
|
این همان دریاست؟ ای دریاییان؟ ساحل و کفّ و کمی آب و سپس موج و سپس گم گشتن فریاد ساحل ، در آوای خروشان ِ به هم پیچیده ی آب و تماس پا به جلبکهای سبز و لزِّج ِ گم کرده راهِ سخت مرداب و ... قدم های درون آب، سنگین و نگه بر پشت سر ؛ شنها پراکنده به پهنای عریض و ساکت ساحل چه رنگین و ... گریزانند از این سو بهر هر جانب شُماری ماهیان و "خور" سرخ پیری غایت دریاست؟ ای دریاییان؟ ... خیز امواج ستبر و غوطه در آب و شناور گشتن و آن پهنۀ پهن و عریض و ... در عقب از ساحل گنگ خفه در ناله های کهنۀ دریا فقط باشد به جا بادبادک طفل مریض و ... "خور" پیری هم چنان در غایت و پرّندگان در آسمان خسته و بی رنگ طبق عادت و ... شناور هم چنان بر پهنۀ دریا و خواب "خور" در آخر و شاید نیز روزی هم رسیدن به حدِّ غایت دریا دویدن ، پیش چشمان کرّه ای با مادیان این همان صحراست؟ ای صحراییان؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:21 توسط اوج... |
|
|
روز و دوچرخه ، مجله ، فيلم ، پارك
دختر عينكي ، زبان ، فارسي ، راه روانشناسي ، خنده و ضايعات كاغذ و خودكار و ايميل و دوات لاي كتاب و ديدن آن كتاب داد و دوچرخه و فرار و قرار صبر و سوال و تبرئه ؛ پاكِ پاك آمدن و اميد و آنلاين و چَت حال و قلم دفتر و نيمكتِّ پارك حواله بر سر كه بود سبزِ سبز خاك و خاك و خاك و خا ك و خاك و خاك |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:56 توسط اوج... |
|
|
بادی نبود که ما را ببرد باخود
شاید که خود باد بوده ایم ل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:50 توسط اوج... |
|
|
پاییز تمام شد و ؛
از مراسم تدفین آخرین جوجه چیزی نمی گذرد و من کت و شلوار پوشیده ؛ به صندلی یله داده ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 18:17 توسط اوج... |
|
|
ذ فریاد های ما همه از اعماقیست که بیست هزار فرسنگ زیر دریا مینامندش و بلکه بیشتر؛ فریاد هایی که جز حبابهای دی اکسید کربن که به تنفس ماهیان نیز نمی آیند هیچ نمی شوند آری حباب با وزن سبک وحجم تهی اش بیست هزار فرسنگ را می پیماید و فرادست تر می آید لحظه به لحظه و تا جوشید از سطح نیلگونِ زیبا دریای هستی دیگر حباب نیز نیست و اینک با فریاد نیاکان ما در آمیخته است با فریاد هزار هزار فریاد کش که اکنون جمجمه ها شان لانه ماهیانیست که بیست هزار فرسنگ زیر دریا زیست می کنند وبلکه بیشتر؛. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 19:38 توسط اوج... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
فلانی جن و پری سید ابراهیم نبوی آدمک مترسک بودن یا نبودن پندار گلابتون و حوضش |
|
RSS
|